فاطمه 3

زندگی بر وفق مراد بود .

تو بودی ، من بودم ، خدا بود 

اما ...

چرا خداوند با هم بودنمان را نمی خواهد !؟

...

درست وقتی مهر و محبت مان به اوج می رسد ، تو باید بروی

و من دوباره باید به روزهای قبل باز گردم . 

 

ای بهاری ترین یاس من

ای فرشته مهربان فروردینی 

ای بهترین دوست 

تو را به پاس تمام لبخند هایت دوست دارم .

...

من تو را دوست دارم اما با این حال تو را رها می کنم ،

تو را رها می کنم و به خدا می سپارم

تا هر جور که خودش میداند ما را به خیر و صلاحمان برساند .

/ 9 نظر / 68 بازدید
نیلوفر

ولادت امام خوبی ها، امام رضا(ع) رو بهتون تبریک میگم.با آرروزی بهترینها

موعود

عیدتان مبارک با تشکر از بازدیدتان مراد و مطلبت را من نمیدانم، خدا داند الهی همنشین مهدی صاحب زمان (عج) باشی

یکتا

خوشحال میشم به وبم بیایی....

حانیه

سخن از ماندن نيست، من و تو رهگذريم، راه طولاني و پر پيچ و خم است، همه بايد برويم تا افقهاي وسيع، تا آنجا كه محبت پيداست و شايد اينجا سر آغاز بودن است و من و تو و هياهوئي در شهري سبز و آبي و خاكستري ما مي گريزيم شايد از بودن شايد از ماندن شايد از رفتن جز هراس ما را چه بايد من و تو رهگذريم به فردا بينديش به طلوعي ديگر و به آغازي دوباره و ما گشايندهء راهيم لغزش صبر مداومت ولي بدان و باور کن اینجا بدون شک آغاز بودن ماست

حانیه

خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی قشنگ بود[ماچ]

حانیه

مهربان جون وبلاگ تبسم زندگی رو حذف کردم لطفا وب جدیدمو لینک کن مرسی[نیشخند] شما هم لینک شدی[گل][لبخند]

سوخته دل

اگر روزی دستانت شانه های خدا را لمس کرد ... اگر در تپش موسیقی باران ، ردپای عشقی ازلی را یافتی ... بوسه های خاطره را روی گونه های قلبت به یادگار بگذار ... مبادا او را در پستوی خانه نگه داری ... و زخمش را مرحمی از فراموشی بگذاری ... مبادا که رمز عبور را فراموش کنی ..! هر شب ، قصه ناتمام وصال را برای شمعدانی احساس بگو ... نشاید که رنج فاصله را از تن بشویی ..! اگر روزی معنی نگاه یک پرنده مهاجر را فهمیدی برایش از قفس نگو ..! از تکرار فصل جدایی ، از قصه تلخ پایان ، از هرگز نگو ..! به آسمان بگو در سینه همیشه آبی اش ... جایی برای حسرت بالهای من کنار بگذارد ... به ماه بگو رازدار اشک های تنهایی من باقی بماند ... اشک های ناگهان در چشم خشکیده ، بغض های تا ابد در گلو خفته ... و به عشق بگو نگاه تبدارش را از من دریغ نکند ... و فانوس زندگی را همچنان به نور امید روشن نگاه دارد ... من هنوز به بخشش دستهای پرسخاوتش دل بسته ام ... به واژه هایی که بی بهانه در کوچه ذهن جاری می شوند ... و به خدایی که شانه هایش را می توان لمس کرد .....

دنیا

[گل]